تبليغاتX
اخرین تلاش

اخرین تلاش

دل نوشته های من

هر روز که از ما می گذره عسقم به تو بیشتر میشه

باور کن که دیوونتم دیوونه عین همیشه

فقط تو پاره تنی به حرمت اشکم قسم بی تو میون عالمی غریبمو

یک بیکسم....

امروز ۲۰ روز از سال جدید می گذره سالی که من بهش خیلی امید دارم

به اینکه تو امسال حتما اتفاقات خوبی برای من و بقیه پیش می یاد

البته در این چند روز اخیر اتفاقات زیادی افتاده که مطلوب نبوده اما من یکی

پرروتر از این حرفام که دست از سر خدا بردارم و بی خیال بشم

به قول فلورانس اسکاول شین خداوند پیشاپیش من قدم بر می دارد

 و به ظفر می رسم کاری را که برای دیگران کرده حتما برای من هم انجام میدهد

و در انجیل خداوند می گوید ایا در بدترین شرایط ممکن دروازه های اسمانی را

به روی شما نگوشودم؟؟

هفته اول عید که رفتم سفر خوب بود هوای بهاری و جمع خانوادگی حال ادمو

جا می یاره بعدم که برگشتم خوب زده حال بدی خوردم که تا چند روز تلو تلو می خوردم

اما خوب ادم جون سخت تر از این حرفاست دیشب داشتم فکر می کردم که جالبه

ادم وقتی پیرتر میشه خیلی وابسته تر میشه و براش همه چیز معناش عوض میشه

وقتی تنها میشی خیلی دلتنگ تر از سالها قبلتی و حسرت چیزای کوچیکی رو می خوری

که کوچیک و بچگانه است اما واقعیت قضیه اینکه باید کنار بیای باید بپذیری و باید صبور

باشی خوبیش اینکه تو منطقی شدی اونقدر که تو جوونیات فکرشم نمی کردی یک روز

اینجوری بشی حالا دیگه به راحتی می پذیری اگر یکی نخواستت باید چیکار کنی اگر

از یکی رودست خوردی چجوری باید کنار بیای اما بدترین قسمت ماجرا کنار امدن با تنهایی

یادمه اون قدیما تنها میرفتم رستوران تنها میرفتم سينما و تنهایی برام لذت بخش بود

اون اوایل که تازه به قول خودت رفیقم شده بودی همیشه می گفتی تو چجوری با این

تنهایی کنار می یای چجوری اذییتت نمی کنه !! اینقدر گفتی که حالا تو دوباره داشتن اون

لحظه ها ترديد دارم که بازم مي تونم عين قديما باشم ؟ اخه تو با اومدنت همه چيزو عوض

کردي نميدونم با رفتنت همه چيز به حالت اول خودش بر مي گرده؟!

ادما به همه چيز عادت مي کنن و اين بهترين مو هبتي که خدا به ادم داده

براي تو ..

اگه تمام دنيا بگن تو منو بازيچه کردي تو منو واسه پر کردن تنها بودنات مي خواستي

من به همه مي گم نه ه ه ه ه ه تو بهترين ادمي بودي که مي شه کسي تو اين

روزگار نامرد ملاقات کنه و اين واسه من کافيه حتي اگر منو نخواي

براي تنها سنگ صبورم

خدا جونم تو بهتر از همه اطرافيانم مي دوني تو دلم چيه پس هيچ احتياج نيست

بخوام از چيزي بگم اما فقط مي گم دستامو بگير ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:34  توسط لیلا  | 

امروز اخرین روز که امدم سر کار یک سال گذشت به همین راحتی

تمام روزای سال مثل برق از جلوم گذشتن و من فقط نگاشون کردم

اتفاقات زیادی افتاد اما من کم نیاوردم حسم دیگه خوب کار نمی کنه که بخوام

احساس کنم روزای خوب بیشتر بودن یا بد اما هرچی بود گذشت...

یادمه امسال اولین حسم اولین خواستم و تنها ارزوم خوشبختی و تنها

نبودن تنها دوست عزیزم بود و حالا که به روزای اخر سال رسیدم ارزوم براورده شد

اما بدبختانه خسته تر از این حرفا م که حسی برای ادراکش تو وجودم باقی مونده باشه

اما اون ته تهش خوشحالم ...امروز داشتم به کار خدا فکر می کردم به اینکه

چجوری عرض چند ماه همه چیز اینهمه عوض شد از دل یک ماجرای اون مدلی چه

خیرییتی از کار در امد و این بیشتر از همیشه بهم نشون میده که خدا همون خدای خوب

و مهربونیه که حتی از دل شر قضیه بهت ارامش و خوشبختی به ارمغان می یاره که

خودتم باورت نمیشه خدایا بزرگیتو شکر به من که همه چیزو نشون دادی یا حکیم..

اما راجع به خودم گله مند نیستم چه که سال پر باری نبود واسم اما اینکه خودم و اطرافیانم

سالم و سلامت بودن خیلی شاکرم به خصوص سرگیجه خودم که هروقت فکر می کنم

خوب شدم ملیون ها بار شاکر خدامی شم و بازم شکر میگم

امیدوارم با شروع سال جدید برای همه نزدیکام سلامتی خوشحالی و خوشبختی به

ارمغان داشته باشه .

امروز روز چهارشنبه سوری این روز واسم خاطره ای و زنده می کنه که تمام وجودمو

اکنده از درد می کنه اینکه تو واسه خاطر یکی پاشی اینهمه خطر کنی و اون....

خیلی اوقات خودمو دلداری می دم و بی فایده بودن خیلی چیزارو به خودم یاداوری

میکنم اما دل هر ادمی با منطق اروم نمی شه که خیلی چیزای دیگه هم هست

من متاسفانه تو این سال از لحاظ احساسی بد اوردم و این واقعیت رو با همه تلخی

می پذیرم اما میگم خدا جونم می شد از این بدترم می بود اما ....

امیدوارم خدا تو سال جدید بیشتر از پیش بهم استقامت بده تا به قول دکتر شریعتی

بپذیرم چیزی رو که نمی تونم تغیرش بدم

امیدوارم سر سال نو همه مریض ها خوب بشن و دل همه شاد باشه

یک هفته دارم میرم مشهد بیشتر از خوشحالی سفرم خوشحال برای در اغوش

گرفتن نازنین عزیزم هستم تنها کسی که می تونم به دور از هیچ پرده ای باهاش

درده دل کنم واقعا واسه فردا خوشحالم ....

انشالا امسال سال خوبی باشه برای اون دسته از دوستام که نی نی تو راه دارن

و اونایی که دارن سال جدید رو با عشق زندگیشون شروع می کنن انشالا همه 

خوشحال و شاد باشن

و اما برای خودم تنها ارزوم و خواستم از عرش کبریایی رها شدن از این مخمصه ای

که داره بدجور عذابم می ده خدایا کمکم کن تا منم بتونم ذهنمو سرو سامون بدم

دلم نمی خواد کسی غصمو بخوره خدایا به همه مقدساتت قسمت می دم نجاتم بدی

هر تصمیمی که تو بگیری من می پذیرم فقط از این وضع اشفته نجاتم بده

خدای مهربونم به خاطر تمام لحظات سال ۸۷ ازت متشکرم . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:36  توسط لیلا  | 

روزای اخره ساله و همه ادما در تلاطم یکی داره خونه تکونی میکنه

یکی خرید عید اما من واسه هرکاری بی انگیزه ام اما خوشحالم به خاطر اینکه

بازم یک سال گذشت ...

تو خیابونا حسابی ازدحام عیده و مردم خوشحال و سر خوش تو فکر شروع یک

سال جدیدن به واسطه کارم این روزا سرم خیلی شلوغه حس و حال خرید هم ندارم

البته مامانم می گه دیگه تو کمد جا نیست لطفا چیزی نخر اما من بیشتر از اینکه

چیزی لازم داسته باشم تو خرید عاشق حسو حالشم اینکه بری خرید با کسی که

هم دلته و کلی تو مغازه ها بگردی البنه از نوع با کلاسش اونوقت باهم قدم زنان برین

تو یک رستوران همه خریداتو بزاری رو یک صندلی و خودت بشینی صندلی بغلی وای

که چه حالی میده ...یاد خریدایی که باهم می رفتیم بر عکس من تو خیلی سخت پسند

بودی من اولین چیزی که میدیدم می خریدم اما تو رضایت نمی دادی هی می گشتی

اخر هم می دیدی دیگه اخمای من داره می ره توهم رضایت می دادی یادش بخیر

حالا که فکر می کنم می بینم با هیچکس به اندازه تو خوشحال نبودم

یادمه رفته بودی شلوار بخری من داشتم یواشکی بهت می گفتم تو قراره چاقتر بشی

یکم بزرگتر بردار فروشنده داشت حرفامونو گوش می داد پرید جلو بهت گفت

اقا خوشبحالت چقدر خانومتون دوستون داره که فکر چاق شدن شما هم هست

اون موقع تو برگشتی با لبخند نگام کردی من اما سریع نگامو دزدیدم

دلم می خواست بهت بگم چطور این اقاهه این همه راحت اینو می فهمه اما تو نه!!

دلم می خواست به اقای فروشنده بگم بله من تو فکر این اقام اما این اقا نه!

 نه اینکه نفهمه ها خوبم می فهمه اما ....

اما من هیچکدوم از این کارار و نکردم سرمو انداختم پایین و به دستای خالیم نگاه

کردم و حس خلا تمام وجودمو پر کرد اما من سرسختر از این حرفا بودمو هستم

چه بارون قشنگی می زد اون شب من دلم می خواست تو دستمو بگیری محکم

تا جایی که من خسته بشم و به یک بهانه ای دستمو از دستت بکشم بیرون

اما هیچ کدوم از این اتفاقها نیفتاد من و تو به این وضع عادت کردیم ....

همیشه واسه دلخوشی نقطه ای هست منم هنوز نگاهم به اون نقطه هاست

از درگاه خدا نا امید نمی شم حتی اگه بدونم به قول امروزی ها سر کارم

تو می تونی منو از پا دراری تو میتونی که اشکم در بیاری

اره تویی که می تونی عزیزم منو عمری توی کما بذاری...

اما چجوری میتونی هواتو ازم بگیری......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط لیلا  | 

خوابم می اید اما باید

به اندازه گریه ای کو تاه هم که شده

به تو بیندیشم شاید که نگاه گرم تو

در لابه لای این همه رویا

یا در خیال این همه خمیازه گم شده است 

باید بیابمت ...

به این گریه های گاه و بی گاه در این بالش و بستر

خو کرده ام دیگر.....

نمی دونستم که برای داشتنت باید اینهمه اشک داشت حالا اما میدونم

برای نبودنت باید خیلی خیلی اشک داشت..... 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 23:40  توسط لیلا  | 

چند روزه مي خوام بنويسمو نمي شه !؟اما امروز مي خوام بنويسم تا

بگم تا هميشه يادم باشه كه خيلي اوقات ما ادما فكر مي كنيم اوني كه

با زمزمه عاشقونه با گرفتن دستمون با بوسيدنمون و قربون صدقه رفتنمون

ادعا مي كنه عاشقمونه و دوسمون داره مي شه كه همه اين ادعاهاش

حقيقي نباشه اما اوني كه از دور داره با نگاش بهت ميگه كه

 تو واسش ارزشمندي حتما راست ميگه

اما ما ادما بدجور ظاهر بينيم به نظر من بدترين دروغ راجع به احساس ادمه...

امروز روزه ولنتاينه به دوروبرم كه نگاه مي كنم مي بينم جز اونيكه ادعايي

نكرد براي دوست داشتن براي عاشق بودن هيچكي نيست همه جوري رفتن

كه انگار نبودن همه اون حرفا ادعاها دروغي بيش نبودن ...

اما جالبه كه از نبودنشون خوشحالم  اوني كه حتي احساسشو به راحتي

به بازي مي گيره حتي با خودش صادق نيست بهتره كه اصلا نباشه

امروز از بودنت خوشحالم همين كافيه كه مي دونم لااقل الان هستي

شايد فردا ها نباشي اما الان به بودنت به داشتنت افتخار مي كنم

به واسطه قلب بزرگوارت. متشكرم

تو كيستي كه من اينگونه به اعتماد نام خود را با تو مي گويم

كليد خانه ام را در دستت مي گذارم و نان شادي هايم را

با تو قسمت مي كنم ؟!

تو كيستي كه من در ديار روياهاي خود با تو درنگ ميكنم؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:19  توسط لیلا  | 

دستهای گرمت را به من بده

سردی این زمستان ازارم می دهد

دلت را که قفل زده ای دیگر از چه می ترسی.....

چند روزه که می خوام بیام بنویسم اما هم نت مشکل داشت هم من سرم شلوغ

بوده این کار پر استرسم که دیگه نیرویی برا ادم نمی زاره .روزمرگی همه زندگی منو

گرفته و این خیلی بده!همیشه این موقع ها می رفتم برا جشنواره فجر کلی به خودم

حال می دادم اما حالا احساس می کنم هر روز که می گذره دست و پام بیشتر بسته

می شه واین چیزی نبود و نیست که من خواسته باشم هر روز که می گذره فکر می کنم

انگار داره تمام ایده هام تو زندگی رنگ می بازه...

به قول شاملوی عزیزم با خود وفادار می مانم ایا!؟ یا راه سهل تری پیشه می کنم...

دیشب تو خلوتم به خدا می گفتم اگه هر اتفاقی بیفته هر چیزی که بشه حتی اگه

خود خودت هم بگی دیگه بهت امیدی نداشته باشم اما من امیدمو از دست نمی دم

من می جنگم برا دلخواه زندگی کردنم ازادانه بودنم و پایدار بودنم در مقابل هر مشکلی

این روزها اتفاقات اطرافم بیشتر از بیش ازار دهنده است اما من دارم طاقت می یارم

سعی می کنم به روزای خوب گذشته فکر کنم که می شد اونام نبودن

می شد بی خاطره بودن ...

دیشب موقع خواب هوس کردم اهنگ خورشید ارزو همایون شجریان رو گوش بدم

و به واقع اونقدر بهم حال داد که اشکهام سرازیر شدن احساسی که تو این شعر

نهفته است رو باید یکی تجربه کنه تا بفهمه داره از چی می گه شاعر....

اونجایی که می گه

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی اهنگ دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق ازار این رمیده

سر در کمند را ......

بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست عشق کدامست

غم کجاست......

به امید اینکه دل هیچکس دردمند نباشه .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 12:43  توسط لیلا  | 

به قول احمد رضا احمدي

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان،
عبور كن،.....

اره دوست من عبور كن از من .مثل عبور از همين زمستون كه الان توشيم

ديشب بهت گفتم از اينكه بخواي فكر ترحم تو سرت باشه عذاب مي كشم

بهم گفتي تو مغروري و اين حرف براي اولين بار خوشحالم كرد چون فهميدم

پيش تو سر پام پيش تو يك ادمه حقير از عشق نيستم  اين برام درده

گفتي با اين حرفت به شعورت توهين مي كنم اما تو مي دوني كه اول همه برام

چقدر قابل احترامي هميشه خيالم بود خوشبختي يعني همون لحظه هاي خوب باهم

بودن اون لحظه هايي كه گاهن به ساعتها مي كشيد كه راجع به فيلم و يك بيت شعر

باهم گپ مي زديم و اين براي من همه اون چيزي بود كه ارزو مي كردم من چه كم توقع

بودم از تو اما تو.... دنبال چيزه ديگه اي هستي كه انگاري من ندارم..

 اونقدر بزرگ شدم كه بفهمم اين چيزا طبيعيه و ازت دلگير نباشم فقط دلم مي خواست

قبل هميشه رفتنت اينو بگي كه همه لحظه هايي كه من فكر مي كردم خوشبختم

به واسطه داشتنت توام اين حسو داشتي اخه همه مي گن تو خيلي بي تفاوت بودي

اره انگاري اينجوري بودي........

 

در تب وتاب رفتنم                    به فکر راهی شدنم

تو ای همیشه همسفر                 مرا شناختی تو اگر

مرا پس از من بنویس                به هر کس از من بنویس

ای تو هوای هر نفس                 هر نفس از من بنویس

مرا به دنیا بنویس                      همیشه تنها بنویس

 نفس اگر امان نداد                   روی خوشی  نشان نداد

رفت ودوباره بر نگشت              مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من تو باش           نامه رسان من تو باش

 به این همیشه نا تمام                زمان اگر  امان نداد

به یاد من باش و بگو               میلاد من باش و بگو  

 جانان من باش و بگو           به یاد من باش و بگو.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 12:52  توسط لیلا  | 

فرزانه عزیزم

رفیق روزهای خوب و تلخم ممنونم به خاطر اینکه حتی حالا که خوشی بهت

رو کرده حالا که همه چیز روبراه بازم منو فراموش نمی کنی بازم یاد این درمونده

هستی اینکه اینهمه به فکر منی قلبمو لبریزه شادی میکنی این همون نقطه ای که

هنوزم به زندگی امیدوارم می کنه می فهمم هنوزم زنده ام و امیدوار..

عزیزکم عمر خوشی کوتاهه نمی تونم اونقدر خودخواه باشم که بخوام یک لحظه

شاد بودنتو واسه من از دست بدی روزای خوب باهم بودنمون درد دل کردنامون

هنوزم یادش برام شیرینه کاش لااقل خوشبختی مال تو بشه این نهایت ارزومه

تو اونقدر خوش قلب و مهربون بودی که زندگی محاله بتونه غیر از این با تو باشه

می دونم وجود پر رنگ تو توی این روزا دلیلش لطف خداست که تورو واسم فرستاده

تو این روزایی که دارم دست و پا می زنم و انگاری می خوام فقط بمیرم تا از دست و پا

زدنه خلاص بشم از راه دور بر چشمهای زیبایت بوسه می زنم.

برای تو که خدایی

خدا جونم قول داده بودی زیاد درد نکشم زود خلاصم کنی اما...

حال ادمی رو دارم که می خوان دارش بزنن اما هی پای چوبه دار بهش می گن

نه برو فردا بیا خدا جونم دردش از مردن بدتره یک خدایی بکن خلاصم کن

من هیچوقت امیدمو  بتو از دست نمی دم حتی اگر به دنیای بعدی برسه.

برای تووو

کاش توان فهمیدن اینهمه احساسمو داشتی اما می گذری از همه چی

از همه لحظه های خوب باهم بودن این روزا بشتر از بیش سعی می کنم

یواشکی نگات کنم می خوام همه زوایا ی قشنگت تو خاطرم بمونه

شاید روزای اخره الانش دلتنگتم..........

تو میتونی منو از پا در اری تو می تونی که اشکم در بیاری

اره تویی که می تونی عزیزم منو عمری توی کما بزاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:25  توسط لیلا  | 

دارم يك داستان مي نويسم هميشه داستانامو واسه خودم نگه داشتم
اما حالا مي خوام بعضي هاشو بزام اينجا خوندنشم بد نيست
اين يك تيكه از داستانمه....
يك بار بهت گفتم هوامو داشته باش يادته؟
اما حواست پي خودت نبود نمي دونستي كه من دارم از چي حرف مي زنم
وقتي مي گم هوامو داشته باش يعني چشمتو از روم بر ندار
اخه مي دوني كه كه چشات چقدر واسم مهمه اره از چشات مي گم كه
با دروغاش هميشه فريبم دادن اما من هميشه دوسشون داشتم اونقدر كه تو
عمقشون دروغات واسم عين راستي بود
يادته بهت گفتم اخه منو با چشات داري كجا مي كشوني؟ خنديدي
گفتي بيا كاريت نباشه
منم هي اومدم اومدم تا رسيدم ته تهش اما تو چشاتو دزديدي
هي نگات كردم هي گره انداختم وسط پيشونيم
همون گره كه هميشه مي گفتي جذابترم ميكنه
اما تو ديگه حواست پي خودت نبود ..........
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط لیلا  | 

این اخرین تلاشمه واسه به دست اوردنت

باور کن این قلب و نرو این التماس اخره.....

باور کردن بعضی چیزا تو بعضی مواقع خیلی سخته چون این روزا و این دوران

دیگه عین گذشته ها نیست ادما عوض شدن و دیگه هیچی سر جای خودش نیست

اما بعضی ها می گن باید عین این جماعت شد اما من....

من ۲۸ سالمه اما احساس می کنم به زمان های خیلی دوری تعلق دارم

زمانی که ادما به خصوص مردا مرد بودن عین قیصر اما حالا همه چی عوض شده

من موندمو یک دنیا تضاد با ادمای دورم .اولین دوست عزیز دنیای مجازی من فرشید عزیز

مطلب به جای بهم گفتی به خصوص برای ادمی با روحیه من ممنونم.

امروز هوا گرفته است عین هوای دل من دلی که نجیبانه در حسرت خیلی چیزاست

و دم نمی زنه به خودش وفاداره چرا که میدونه گدایی همه جورش بده

گدایی عشق از همش بدتره.

شاملوی عزیزم شاعر همیشه بزرگ من تمام روزها و شبها با سروده های تو

با کلمات دلنشین تو بر من به راستی هموار می شود

تو باد و شکوفه و میویی ای همه فصول من

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی را اغاز کنم........

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 15:17  توسط لیلا  |